ذهن بیمار
psychic mind ,the life and opinion of a man

Ecce homo

کمپین ”یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض ‎آمیز“
click here


One click away ...
پن‌لاگ
Persol Sunglasses

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        





News letter
نام کاربری خود را درblogsky وارد کنید


خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387
۶۵-یک سفر پرخطر قطاری

در کوپه رو باز کردم، زیر چشمی یه نگاهی به هم کوپه ایهام انداختم . خوب مشخص بود که از اونهایی هستند که تخصص دارند که روی نرو آدم اسکیت کنند . با یه حرکت نمایشی کولم رو درآوردم انداختم جای بار و نشستم . به غیر از پدرم ، یه پسر جوون که خودش بعدا گفت متولد ۱۳۵۰ و یه اقای پیر کچل با یه پیرهن گل و بته دار به قول عباس قادری همسفر ما شده بودند و همراهمون میومدند.

اوّل از همه جوانک سلام کرد من شستم خبر دار شد این از اون ادمهایی که رو بهش بدی مغزت تو فرقونه ، جوابش رو خیلی سرد و اروم جوری که تقریبآ شنیده نمی شد دادم . امّا پدر مهربان یک سلام و احوال پرسی گرم کرد و خوشحال از اینکه مجبور نیست تمام راه به قیافه ی زهر مار من نگاه کنه شروع به صحبت با جوانک کرد . پیرمرد گل منگلی خوشبختانه هیچ حرفی نزد ....! .

پدر خوشحال تسبیحش رو از جیب درآورد و گفت خوب شما کجا زندگی می کنید . جوانک جواب داد و بحث به ساختمان کشیده شد. من که یواشکی از روی بی میلی و بیکاری گوش می دادم منتظر بودم که کی به احمدی نژاد فحش می دهند بحث ساختمان سازی ادامه داشت . من کم کم داشتم نگران می شدم که پدر گرامی گفت می دونی آجر شده دونه ای ۱۸۰ تومن (( بابا ی ما هم یه خونه ساخت به اندازه ی یک شرکت پیمانکاری درباره ی استراکچرهای مختلف حرف زد)) . جوانک جواب داد بعله دست آقای احمدی نژاد درد نکنه مردم یه تیکه سقف پیدا نمیکنند زیرش زندگی کنند، مهم نیست ، مهم اینه که ما انرژی هسته ای داریم . خیالم راحت شد.

سیستم تلویزیونی قطار فعّال که شد . تصمیم گرفتم سرم رو با فیلم هاش گرم کنم امّا از بخت من نمی دونم کدوم خوش سلیقه ای فیلم پشت صحنه ی اخراجیها رو انتخاب کرده بود بیشتر از چند دقیقه نتونستم حرفهای اون مردک بی سواد از خود راضی رو تحمل کنم . از بخت بد ایرفون mp3 playerهم خراب شده بود.

دوباره شروع کردم به گوش دادن صحبتهای بابام و جوانک ، داشتند از برج حرف می زدند و پدر از عروسی دختر برادرش یعنی دختر عموی بنده که در یکی از برجهای جدیدالاحداث تهران برگزار شده بود تعریف می کرد .یادم افتاد که چقدر دوست داشت من با دختر عموم ازدواج کنم و باید اعتراف کنم از نظر مالی توفیق بزرگی بود امّا من عین قاطر لج بازم البته باز هم به گفته ی پدر. از یادآوری این اتفاق خنده ام گرفت. چه شبی بود شب عروسی برای اینکه نشون بدم ناراحت نیستم و احساس خاصی من رو به دختر عموم مربوط نمی کنه با تمام عناصر اناث جمع رقیصدم و کلی خودم رو خوشحال نشون دادم و البته به روح زکریای رازی برای کشف الکل درودها فرستادم.

شام رو زود آوردند . نصفه خور غذا رو ریختم تو پلاستیک زباله و پریدم رو تخت بالایی . خوب بالاخره وقت خواب شد و می شد نفس راحتی کشید .امّا هنوز چند دقیقه ای از خاموش کردن چراغ که خرخر همشون درومد . سردستشون هم همون پیری گل منگلی بود . تا میومدم به صدای خرخرها عادت کنم مودولاسیونی وسطش بود و گام عوض می شد گاهی هم تحریر می دادند . وای خدا................... .

AddThis Social Bookmark Button
سیمیاگر


اگه شما هم آدمها رو به دو دسته ی آدم بزرگها و آدم کوچیکها تقسیم می کنید ، من رو تو دسته ی آدم کوچیکها بگذارید که حالم از هر چی آدم بزرگه به هم می خوره!.
شناسنامه کامل من...

مکاتبه



تعداد بازدیدکنندگان
48205