تلفن ۵ بار زنگ زد و من دل دل می کردم که قطع کنم . گوشی برداشت . - سلام چطوری؟
ابوذر-مرسی تو خوبی؟
- ای بد نیستیم چه خبر؟ چی کارها می کنی؟
ابوذر-هیچ صبح تا شب دعا می کنیم به جون شما شب تا صبح تکرارش رو پخش می کنیم !!
- اِاِاِاِاِ ..... خوب جونم؟
ابوذر- هیچی راستش می خواستم یه چیزی بهت بگم مطمئمآ خودت می دونی و البته چه عرض کنم همه می دونند و این مسئله واقعآ م خسته کرده . می دونی .... چطور بگم .......راستش یه علاقه ای نسبت به تو ، تو من وجود داره که روز به روز هم بیشتر می شه و احساس وابستگی عاطفی نسبت بهت دارم خودت این خوب می دونی
-آره منم یه چیزهایی حدس زده بودم
ابوذر- حالا بهتر نیست به جای قیافه گرفتن برای همدیگه مثل دو تا آدم بزرگ در خد سن و سالمون عمل کنیم و بشینیم با هم حرف بزنیم من خیلی دوست دارم این رابطه یه شکل جدی تری به خودش بگیره البته بعد از ۸ ماه .......!
- ......... می دونی ابوذر جون من برای خودم کسی رو دارم
ابوذر-........
ابوذر -........
ابوذر -........ خوب پس ، همه ی عمر دیر رسیدیم
- آره دیر رسیدی باید همون موقع که احساس کردی چیزی رو دوست داری بری سراغش
ابوذر - باشه ، تو اکران که می بینمت؟
-آره ... ببین من اصلآ از اون آدمهایی نیستم که رابطه ام رو قطع کنم از این حرفها ... نه هم رو می بینیم
ابوذر - باشه پس فعلآ خداحافظ
- می بینمت، خداحافظ .
پی نوشت اوّل: قسمت ما هم این بود دختر جون
پی نوشت دوم:من از خودم خجالت می کشم
پی نوشت سوم: ابوذر خیلی غمگینه ...... خیلی! |