ھمیشه اعتقاد داشتم اسم بر روی شخصیت آدمها تاثیر می گذاره . آدمهایی که هم اسمند تو خیلی از خصوصیات با هم مشابهند . اگه خوب دقت کنید شما هم به این موضوع می رسید ، در بیشتر موارد کار از این هم بالاتر می گیره و سرنوشتهای مشابهی هم به سراغشون میاد هر چند اگه قبول داشته باشی که شخصیت سرنوشت می سازه اونوقت این امر خیلی طبیعیه .
شاید به خاطر همینه که همیشه تنهایی جزیی از سرنوشت من شده . هم اسم من تنها بود ، خیلی تنها .همیشه به این قسمت نظریه که می رسیدم شک می کردم ، من آدمی با این خصوصیات اجتماعی!!! اینجاش غلطه . امّا کمکم باید قبول کنم .مثل یک داغ ننگ!
این پست اختصاص به تو داره . نمی خوام آه و ناله های رمانتیک بکنم که اصلآ حوصلش رو ندارم . تو هم همچین انتظاری از من نداری چون منو می شناسی . نمی دونم که قبلآ بهت گفته بودم یا نه از سورپرایز شدن بدم میاد . دوست ندارم کاری خارج از کنترل ذهنی من اتفاق بیفته . امّا این اتفاق امشب افتاد . شدم عین بوکسوری که چنان ضربه ای خورده که تا مدتی گیجه . نه ... تو مقصر نیستی اگه بخواهم لیست مقصرین تو این قضیه رو بیارم تو احتمالآ نفر هفت میلیارد و خورده ای می شی .
عقایدی داری که برای من خیلی مورد احترامه . اما دوست دارم دردل کنم . یه بار پستی بنویسم که توش بویی از خل مشنگ بازی نباشه ( البته بستگی داره این واژه رو چی تعریف کنیم ) . تو رو خیلی به خودم نزدیک احساس می کردم . تنها کسی که کنارش احساس آرامش می کردم . کسی که احساس امنیت بهم می داد . شاید آخرین کسی بودی که باهاش آشنا شدم و خواهم شد که بیشتر از چشمهام بهش اعتماد داشتم .
چه نقشه های قشنگی داشتیم . چه کاخهایی که با هم نساختیم . چه برنامه ریزیهایی !!! همش از بین رفت . دود شد و رفت هوا ... ادامه تحصیل ، کار ، معافی ، مهاجرت .... .
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می خراشد . کتاب زنده بگور صادق رو خوندی؟
باید باور کرد که دیگه صدات رو نمی شنوم . صدات که شبیه دوبلورها بود و دلیل اصلی آشنایی ما . آدمها هیچ وقت باور نمی کنند که چیزهایی رو که دارند روزی شاید از دست بدهند . به خاطر همین هیچ وقت به فکرم نرسید حتی یه کوچولو صدات رو ضبط کنم .
صورته مهربونت با اون نگاه ... که وقتی عمیق می شدی نمی تونستم مقاومت کنم . همه رو باید یه جایی بگذارم ، یه جایی به خصوص تو قلبم و تو ذهنم که همیشه گرمم کنه .
شیمکت رو یادم رفت گرم و نرم . یادته کمر به قتلش بسته بودم ؟ می گم یادته .... هنوز ماجرا اونقدر تازه اس که نمی شه گفت یادته چون هنوز به خاطره ها نپیوسته .
فقط بدون یکی هست که وقتی فرمون رو بد می پیچونه ، تو برف سر می خوره ، میدون ونک می ره ، ساندویچ و پیتزا می خوره ، کارتون نگاه می کنه (به خصوص عصر یخبندان) ، عینکش رو نمی زنه و... به یاد تو میفته .
امیدوارم دوباره ببینمت .... به زودی . |